عقایدت نگذارند زندگی بکنی...
و زنده گی نگذارد دوباره حس بشوی...
و حس کنی: نکند زندگی ت سفسطه بود!!!
که بعد زیرِ همین فلسفه پرس بشوی.....
لازم دیدم یه نکته رو عرضه کنم خدمتت: نوشته هام مخاطب ندارن! باشه؟؟؟ دقت کن! مخاطب ندارن!!! فردا خودتو نزنی به سقف! که فلانی لیچار بارم کرده ! که فلانی منو میخواد
! ببین! خواهره من! برادره من! اون دو مثقال مغزه نداشتت رو گذاشتن توو جمجمه ت که فکر کنی! عزیزه من! فکر کن!
اگه نوشته های منو ببندی به خودت، خیلی رابطه ها رو تایید کردی ....!!!
لطفن گوسفند نباشید!!!
عجیب اینجاس که میای اینا رو میخونی!!! عجیب تر اینه که جوابم میدی! بعد در اقدامی معجزه آسا همه چیو تکذیب میکنی!!!!!!!!!!!!
به شهادتت قسم که من توو صفه خاطرخواهات نیستم، باهات دشمنی هم ندارم... بکش بیرون لطفن
![]()
نوشته ی پایین هم هیچ ربطی به متنه بالا نداره... امیدوارم عقله مخاطب برسه و بعدها دوباره مجبور به توضیح دادن نشم...
در کل مخاطبه عزیز! اگه اسکلی، منگلی، دکتری! ، دنباله عاشق میگردی!!!، دنباله شوهری!!!، ظرفیت نداری، فلانی... ، توهم زدی، خر... (گازت گرفته...) ، از درگیری خوشت میاد، دچاره خود کم بینی و خود بینی و خود نبینی و علاقه به ترحم و بدبختی و ... هستی و .... ، این وبلاگو نخون! عزیزه من! نخون!!! اگه از دستت هم در رفت بزن علی چپ... من حال و حوصله ی توضیح ندارم...
خیلی مسخره س که امروز برسه و مجبور به پیش نویس و پانویس بشم... مسخره س...![]()
/// خلطِ توی مسیرِ عاشقی ام
با کفِ کفشها مرا طی کن
تف شدم توی زندگی به خودم
لایه لایه مرا به من قی کن...
بس کن! از استخاره خسته شدم
از تظاهر به عشقِ هر روز ِ _
مردِ پستِ کثیفِ بی مغزِ ....
مردِ پستِ کثیفِ پفیوز ِ ...
#
#
#
ترسِ انکارِ میله ی قفست...
چیزی از زندگیم کم میشد
پشتِ دزدیِ شاعرانه تری
پنجره داشت متهم میشد...
بغض کردم ... و آسمان نگرفت
تف به این اسمِ شومِ وامانده...
بعد از این اتفاق فهمیدم:
"کوچ" یعنی
کسی که جا مانده...
حس گنگی که از دلت جوشید
کشفی از زندگیت جاری کرد
ردِ بالت که روی آب افتاد
برکه را عاشقِ قناری کرد...
که کلاغی به خانه اش برسد
که غریبی به کوچه ی بن بست
قصه ی تلخِ بعدِ بیداری :
عشق
یک انقراضِ یکطرفه ست...///
(شاهین)
به هیچ سوالی جواب داده نخواهد شد
تمام راههای ارتباطی مصدودند...
اگر جواب ندادن رو بی احترامی میدونین تماس نگیرین
می خندمت که: با چه تو را "س ک س" می کُند؟!!!
آرام/بخش می کُندت؟! اکس می کُند؟!
فازی عجیب تر، که دوتا هرزه ی کثیف...
شاشیدمت به قوطیِ رانی م روی کیف...
بدبخت! می روی و به بن بست می رسی!
به اینکه: (( عشق ماله منم هست؟؟؟!!! )) میرسی...
.
.
.
احساسِ کودکی ِ که را مشق میکنی؟؟؟
هی باد... باد... باد...
وَ ...
بابا!
تو بالنی!!!
.
.
.
یک مشت گوسفندِ گرسنه به صرفِ عشق...
سه آلتِ کپیده به روی سه حرفِ عشق _
_ هرروز منتظر به تو که نیستی هنوز ! _
_ پشت تمامِ پنجره ها:
BUZZ!!!
BUZZ!!!
BUZZ!!!
بعدن غریزه ی تو و درد و گلوی تو!!!
دارم نزول میشود از شعر... توی تو...
از هفت آیه ی بدنت نور میزند _
_ بیرون / من/ی و کودکم و ... بعد یک جسد _
.
.
.
_ دنبالِ خوبِ قصه ی دیروز/می روم
تا "در جنوبِ" ، قصه ی دیروز... می روم : _
_ یک گوشه ی زبانِ بدم درد می کنم...
باید تو را... شبیه خودِ مَرد / می کنم...
...
( ادامه دارد...)
(شاهین)
یعنی:
چشمم کور ! دندم نرم !
سگ دو بزن دنبالِ وزنی که... !!
با فیلمهای روز عاشق شو !
تف کن به دنیای گوزنی که...!!!
خاموش کن در زیر سیگاری
تنها چراغ روشنم را هم...
در باغ ِ سبزم در نشان دادی :
هر شب (( تو را من چشم در راهم)) ...!!!
هرشب تنم تا صبح میخندید
هر صبح از فریاد می افتاد!!!
سرگیجه های بعدِ الکل نیست!
از آسیا ها باد می افتاد ...!
[مرد از نگاهی هیز رد می شد]:
دربست؟!
_ تا آغاز ِ فصلِ سرد _
راهِ من و او را جدا کردی:
او :
" چند؟؟؟ "
من :
" برگـــــــــــــــرد!!!"
او :
" برگــــرد!!! "
(شاهین)
دنیایی از ماندن وبال گردنم می شد
وقتی حضورت مانع جان کندنم می شد
دارد هوویت می شود این بیت های شوم...
باید دعایت وصله ی پیراهنم می شد
..............................................
(( گاهی دلم برای تو هم تنگ می شود ))...!!!
///...
دنیا برایت نسخه می پیچید
سرگیجه هایت یک تلافی بود
سقطِ خدا در مریم آزاد است
مریم در این قصه اضافی بود...
در این سکوت لعنتی باید
هرشب خودت را هضم میکردی
کابوس ها و گریه هایت را
زیر پتو بالا می آوردی
شب لرزه ها را هرزه گردی کن
در برگ هایی که زمستانم...
در خاطراتی که نمی گویی ...
در درد هایی که نمی دانم...
باید بمانی باز اویی که...
بود و نبودش را نمی فهمد...
سنگینیِ دستانِ تقدیرش ...
چشم کبودش را نمی فهمد...
محو تناسخ در عروسک ها ...
راضی نشو به عشقِ اجباری ...
راضی به مردی که تو را دارد ...
راضی به :
شاید دوستش داری !!! ...
و فکر کن ... تورِ عروسی را ...
و فکر کن : باید کفن باشد...
و فکر کن ... دنیای دختر را...
وقتی خدا می خواست زن باشد...
... ///
(شاهین )
// پس از تو خاطره از زن دروغ خواهد گفت...
و من - به سادگی - از من دروغ خواهد گفت...
كسی -برای نبودن- به سایه خواهد رفت...
كسی -برای نبودن- دروغ خواهد گفت...
به شاعری که مدام اعتراض می زاید
و داد لعنتی اش را ...
و باز می زاید...
مدادِ لعنتی اش را به صفحه میساید...
و از حقیقتِ تلخ اش مجاز می زاید -
- بگو! کجای وجودت ، کجا گِلم کردند؟؟!!!
کجای "با تو نبودن" !؟ کجا ولم کردند؟؟!!!
غزل مرا به تو پیوند میدهد... بنویس! –
مرا و خط خطی ام را ...
که باطلم کردند...
مرا به گردنم انداختند و با وحشت
به جرم "مردنِ تنها" م قاتلم کردند!!!
و دور ِ شهر ِ پر از دیگران کشانیدند...
و از تو – وارثِ هستی م – غافلم کردند...
همیشه نقطه ی کوری! ... همیشه دور از من!
همیشه فاصله دارد منِ صبور از من...
همیشه تلخیِ کابوس ، آخرش بوده...
خدا کند که نترسد فشار ِ گور ازمن...
پس از تو خاطره حتما دروغ خواهد گفت
کسی -به سادگیِ من- دروغ خواهد گفت
کسی -برای نبودن- به نور خواهد رفت...
کسی -برای نبودن- دروغ خواهد گفت:
غروبِ نقطه ی دیدار و آخرین تعمید
طلوعِ شّّّّّّّّّّّّّّّّــّــّــّــّــّکِ زنی بود
– با همین تشدید – ...///
(شاهین)
پای فریاد در زمین گیر است... کاش دستت به آسمان برسد...
حرفهایی که میشود... بنویس! تا به دستِ خدایمان برسد...
...
یادِ مردی که رفت افتادم... یادِ دردی که ماند در یادم...
مثلِ ما بود "این جهانی" بود... آرزو کن به آن جهان برسد!
از خدایی - که کاشت گندم را ! -
تا خدایی - که کـــُـشت مردم را ! -
میشود رفت بی که میت ماند...
بی دعا خواست فصلِ نان برسد...
خاکِ امید اگرچه شوریده ست ، میشود زایش بهاران بود...
میشود ! خود ببار ! باران شو ! مثلِ سیلی که ناگهان برسد -
- واژگون کن زمانه را ! بـِتـِکان! هرچه سنگ است مالِ تیمور است...
قله را میکـِشد به زیرش اگر
جان به لب...
نه! ...
لبش به جان برسد...///
(شاهین)
شنبه 6 آذر 1389 بداهه
( قافیه و ردیف وام گرفته از خانوم نجمه زارع اند ... )
مرد ِ توی مداد میخواهد بد بگوید...ترا کتک بزند
حرفهای درشت می آید... ( باید احساس را الک بزند؟؟!!!)
از شمالِ اتاق میپیچد دردِ لُختِ بدن برای بدن
تشک اش در "جنوب" می میرد... تا به زخمش فقط نمک بزند
بعدِ گریه کنار سیگارش ، گوشی اش را دوباره بردارد!!!
(صفر ... نه ... یک ...) و مرد میخواهد _
( دو ... سه... نه... شش...) دوباره تک بزند!!!
مرد ِ توی مداد میداند ... زنده بودن شبیه زندگی است...
ترکِ سیگار و زن چه فرقی داشت؟!
تک زده باز ؟! به درک ... بزند...
ترس دارد شبیه او بشود... با دو احساس روبرو بشود...
فال مرد ِ " نمیتوانم " چیست؟؟؟؟!!!
کاش فنجانِ قهوه فک بزند...!
.
.
.
زن که مثلِ همیشه زن بوده... مرد هم که فقط بدن بوده!!!
عشق مرز ِ میانِ دو هوس است... میتواند به او کلک بزند...
باورش میکند _ کلافه شده_ باورش میکند _ نمیخواهد_...
زیر ِ نزدیکیِ جنازه ولی... باید این روز ها کپک بزند...///
(شاهین)
منی که در تو حرامم ... منی که بی بدنم
منِ دریده زبان و منی که بد دهنم
صداقتی که ندارم ، نوشت: عاقل شو!
بدونِ اینکه ببیند تو را تلف شدنم...
و کُشت دستِ تو را در خیالِ دستانم...
تو را به بادِ کسی داد... من؟؟ نه ...! من گون ام ...
تمامِ شب به خودم توی خواب می خندم...
تمامِ شب به خودم ... در ملافه ام... کفنم...
صدای بارشِ دردی بدونِ تسکین است
صدای همهمه ی خنده ای که غمگین است...
صدای قالیِ چرکی که مرگ را میدید
و قرصهای عزیزی که غصه را پیچید...
طلوعِ رفتنِ زن بود... قصه زن را خورد...
بدونِ حادثه ی مرد... قصه زن را برد...
در آسمان دو سه تا عطسه سر تکاند و رفت...
به عکسمان دو سه تا عطسه سر تکاند و رفت...
و نیم من که بجز یک هوس نمی ارزد...
و نیم من که بجز یک هوس مرا پر زد...
چقدر خانه ی من بی حضور سایه کم است
و بی حضور دوتا درد خانه جای غم است...
طبق معمول بی حوصله ام و ادامش نمیدم هرچند مهم نیس... یه کم تخلیه شدن لازم بود
تمام...
(شاهین)
باز دستانِ ادب شوری نداشت...
چینه ی کوتاهِ حق زوری نداشت...
داستانِ سنگ و پای لنگ بود...
باز در راه خدایان جنگ بود...
دانه های پوچ در یک جو بهشت!!!
ظاهری زیبا... ولی در عمق زشت...
...
راه ما را میکشد در چاه ها ...
کاشکی در راه ما روباه ها...
...
راه میبندیم بر افکار خویش...
آتش اندوزیم در انبار خویش...
مار توی آستین پرورده ایم ...
در تحیر مانده ایم از کار خویش؟!
با دو دستانِ خودی غرقیم ما ...
غرق در انکار... در انکارِ خویش...
بر صدا قفلِ " نباید " میزنیم !!!
این چه اصراری ست بر اصرارِ خویش ؟!!!
...
در لجن : حسِ رهایی میکنیم...
سربدارانیم یا سربارِ خویش؟؟؟
...
بعد از این: ما و همین کفتار ها
بعد از این: ما لاشه ها ، مردار ها
بعد از این: "با عشق خوابیدن خوش است "
بعد از این: "دنیا به کام و یار مست..."
بعد از این: " قربانیِ رویت منم! "
بعد از این: " هر شب سرِ کویت منم! "
...
بعد از این در خاک و خون باید نشست...
بعد از این در خویشتن باید شکست...
...
های شاعر! ساز را دزدیده اند
باعثِ پرواز را دزدیده اند...
بوی تبعید قناری میدهند...
از گلو آواز را دزدیده اند...
گرگها چوپان شدند و... بره ها... _
_ بره های ناز را دزدیده اند...
گرگها از دره جاری گشته اند
دشت های باز را دزدیده اند...
گرگها با مکر بالا رفته اند
از خدا اعجاز را دزدیده اند...
آدم و حوای ما را برده اند
نقطه ی آغاز را دزدیده اند...
...
های شاعر ! ساز را دزدیده اند
وارثِ آواز را دزدیده اند
...
ربنا _فاغفر لنا_ دنیاست این؟؟
شعر ما را میزند!!! با ماست این؟!
هان! قلم! در دستهای کیستی؟!
دردِ که ، درمان برای کیستی؟!
شمعِ تبدارِ کدام افسونگری؟؟
در سرت مرگِ که را می پروری؟؟؟
یک کبوتر با دو بامی؟؟ وایِ ما !
هردوسو چاپی! حرامی؟؟ وایِ ما !
...
پشت بر خنجر کشیدیم ای خدا!
ربنا افرغ علینا "صبر" را ...
...(شاهین)


